رویایی نوزاد خواری گل پسر گرگ صورت


روزگار (( ترانس مدرن)) دردانه ننه مدینه

ننه مدینه وقتی یخ زد که شب, تک پسر گل منگولی اش که از دار دنیا فقط او را داشت ,در حالی که صورتش را بارنگ های مشکی و بنفش و پشت گردنش را با خال کوبی تصاویر جمجه , آرایش کرده بود, لگدی به در اتاقش زد و افتاد.
ننه مدینه تازه دور تسبیح یا حی یا قیوم اش را تمام کرده بود که قلبش قندیل بست. صورت گل پسرش مهتابی بود و گردنبندی که کله بزی بد ترکیب از ان اویزان افتاده بود روی سینه گل پسر و ننه مدینه وقتی قی کرد که آقازاده اش گفت که هوس(( نوزاد خواری)) کرده است.
ننه مدینه چه می دانست گل پسرش , به مناسکی جنون آور از شیطان پرستی گوتیک(gothic) یا(( شر پرستی)) وحشیانه ای نظر دارد.  اسماعیلش مدت ها بود که عاشق (( پادشاه تاریکی ها)) شده بود.
ننه از مدت ها پیش بوهایی برده بود . دیده بود که گل پسرش روی دیفال اتاقش, با رنگ قرمز و به درشتی  عدد 666 را می نویسد.
می گفت ننه سه تا شش چیه؟ گل پسر می گفت سه تاشیش سه تا شیشه. روزی که بچه ی خواهرش  به ننه مدینه گفت که سه تا 6 , معکوس سه تا 9 است, یعنی 999 عدد حکمرانی آسمان بر زمین است اما 666 به حکومت زمین بر آسمان تکیه دارد  باز ننه مدینه چیزی نفهمید. روزی که ستاره پنج پر ( پنتاگرام وارونه) بر گردنش آویزان کرد, با ننه در غفلت تلخ خود جا ماند. روزی که در ودیوار همه اتاقش را سیاه کرد. ننه هنوز حیران بود. روزی که کلکسیونی از ماسک های وحشتناک بر در ودیوار کوبید. ننه هنوز بهت زده بود, اما شبی که گل پسرش در سرمستی تمام اعتراف کرد که در شب نشینی با رفقا , خود زنی کرده و از خون همدیگر نوشیده اند, ننه مدینه یخ زد.
 گل پسر که همچون شتری مست در گل مانده بود, به وقت (( over doze)), برای ننه , وعظ می کرد که   (( خدا, مرد را از خاک آفرید و آنگاه مرد در برکه آبی خودرا نگریست و احساس تنهایی کرد . پس شیطان , زن را از آب آفرید تا او احساس تنهایی  نکند.)) و ننه مدینه فقط استغفار می کرد.
گل پسر از عصر (( ترانس مدرن)) می گفت و ننه قندیل می بست. گل پسر از دلدادگی اش به سیاه وقرمز می گفت که نماد تاریکی و خون هستند و باز ننه مدینه یخ می زد.
ننه به سیبیل های پرپشت نیچه ناسزا می داد, گل پسر ریسه می رفت. ننه به کله کچل انتوان لاوی – پایه گذار  شیطان پرستی فلسفی- که تصویر کریه اش بر دیوار اتاق گل پسر آذین شده بود, تیکه بار می کرد و دردانه مدینه ریسه می رفت.
روزها چنین می گذشت . گل پسر ,(( ست)) را می پرستید که خداوندگار مرگ و اموات بود و مدینه با التماس هایش , با چشم های نرگسی اش , با بوی گلاب سجاده اش , قندان دل دردانه اش را از زوالی زودرس , باز پس نمی توانست گرفتن.
گل پسر در شب نشینی های محفلی , به مناسک منهدم کننده جنسی دست می زد. به چهره آدم های گرگ صورت در می آمدند و خون هم می نوشیدند. رویای جگرخواری نوزادان در سر می پروراندند. جیغ می دند در عبادت الهه سیاهی که فرمانروای کل جهانشان بود.
مدینه وقتی یخ بست که روی دیوار نوشته های دردانه اش ریز شد. آنجا که نوشته بود (( شیطان , فرمانروای کل زمین است)) و باز آنجا که نوشته بود(( من خدای خویشم)), یا (( عشق من معبد مخوف)), ننه به سادگی تمام در خود فروریخت و منهدم شد از درون, آنگاه که فهمید گل پسرش در رویای سرمستی (( نوزاد خواری)) و (( قربانی کردن دختران باکره)) , می میرد و زنده می شود.
دردانه مدینه , بالا پایین چشمانش را با  خون می آراست و در برابر آیینه , از وحشتی مدام, کیفور می شد. اکس می انداخت و در سرمستی وحشیانه خود , کله مدینه زیبای مرا به دیوار می کوبید که این خانه فسقلی را بفروش و پولش را بده تا گذرنامه یی بگیرم و از آب ها بگذرم و در مراسم ((  بلک مس یا black mess)) حضور به هم رسانم. مدینه گمان می کرد بلک مس چیزی مثل آکسفورد است و دلداری می داد خودش را گاهی که باشد می روم خانه سالمندان بلکه این گل پسر در بلک مس به سعادت و فضیلت برسد, اما انگاه که دردانه اش  برای ننه هویت بلک مس را تعریف کرد . آنجه که شیطان پرست ها جمع می شوند و بعد از همخوابگی با زن ها , انها را می کشند و از خونشان می خورند و سپس یای آتش سوزی جسدشان هلهله می کنند, ننه مدینه ریز ریز مخروبه می شد.

 

گل پسرش در اتاقش با موسیقی مرگ(( دث تراس متال)) در ویران کننده ترین ولوم  , با شیاطین می رقصید و ننه رو به ماه که تسلی بخش همه ناکامان جهان است , مخروبه می شد از درون.
شیاطین بومی به گل پسر ننه گفته بودند که  از مواد مخدر سرد استفاده کنن و دست به منفورترین اعمال جهان بزن . گل پسر عاشق مرلین شده بود که دودنده اش را برداشته بود تا به شیطان مونث بدل شود.
مدینه با هزار مصیبت پله ها را پایین رفته بود . از سر کوچه سبزی خریده بود و برگشته بود . توی راه به فکر پختن یک آش محشر بود , برای آرامش قوچ از دست رفته اش, حالا دیگر میخواست سب وروز سوره حجر(آیه 39) را بخواند وفوت کند روی صورت مهتابی خوک بچه وحشی اش که عمری برایش سمنو پخته بود.
سبزی در دست از پله ها بالا آمد کلید را در قفل در چرخاند . به آشپز خانه رفت . اجاق را آتش کرد. کمی بعد بوی ریحان جهان را برداشت. دردانه اش را صدا زد . بیا ......, بیا...... بوی ریحان........ . صدایی نیامد. هیچ وقت صدایی نمی آمد.

((... اما هیچ چیز بهای گریه کودکی را که بادکنکش از خانه ای به خانه دیگر می گریزد  نتواند پرداخت))
نه تواند پرداخت.

/ 7 نظر / 20 بازدید
رهگذر پیاده

چقدر وحشتناک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگر مطالب جدیدتری داشتی ، خوشحال می شم که بخونمش.

مهدی

وبلاگ خوبیه( به زبون خودمون بدک نیست!!!) اما به وبلاگاندیشه نخواهد رسید. این یادت باشه!!!

بازمخوشگلپرست

برو بمیر یا بخواب پولتو بگیر[قلب]

آسمان

اجازه هست این مطلب و کپی کنم؟؟؟ من میذارم تو وب دانشگاه اگه راضی نبودین همینجا بگین که حذفش کنم.